تبليغاتX
عاشقانه

عاشقانه

کاش میشد حس زیبای عشق را بی سبب بخشید و فریادی نخواست

به چشمهایم نگاه کن - تا ببینی
که برایم چه معنایی داری
در قلبت کاوش کن، در روحت کاوش کن
و هنگامی که مرا آنجا یافتی،دیگر کاوش نخواهی کرد
به من نگو که ارزش سعی کردن ندارد
نمی توانی به من بگویی ارزش مردن برایش را ندارد
هرچه انجام می دهم،برای توست

به درون قلبم بنگر- تا دریابی
آنجا چیزی برای پنهان کردن نیست
مرا همانگونه که هستم بپذیر- زندگیم را بپذیر
همه را ارزانی خواهم کرد،همه را فدا خواهم کرد
به من نگو که ارزش جنگیدن برایش را ندارد
نمی توانم خودداری کنم چیزی بیشتر از این نمی خواهم
می دانی که حقیقت دارد
هرچه انجام می دهم، برای توست

 

عشقی همچون عشق تو نیست
و هیچکس نمی تواند عشق بیشتری ارزانی کند
جایی نیست - مگر آنجا که تو هستی
همه وقت - همه جا

به من نگو آن ارزش سعی کردن برایش را ندارد
نمی توانم خودداری کنم چیزی نیست که بیشتر از این بخواهم
برایت می جنگم - برایت می میرم
برایت بند بازی می کنم - آری برایت می میرم

می دانی که حقیقت دارد
هرچه انجام میدهم ، برای توست

 

برایان آدامز رو بخاطر این آهنگش پرستش میکنم (البته شعرش از مایکل کیمنه!) آهنگی که سالها باهاش زندگی کردم و با خودم زمزمه کردم:
             
    Every thing I do, I do it for you                                    

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 6:36  توسط سجاد  | 

درد دل....

بد نيست اگر کـمـي بـه هـم فـکـر کنيم          در بحبـوحـه خنده بـه غـم فـکـر کـنـيـم

بد نيست اگر خـانه ما سـيـمـانـي اسـت         به خـشـت و گـل و نـفـوذ نم فکر کنيم

هـر وقــت زيـادمـان دلــي مـيـشـکـنـد           بد نيست که يک لحظه به هم فکر کنيم

من عاشق و تو هر که در اين عصر غريب         بد نـيـسـت اگر کمي به هم فـکـر کنيم

تو اولین نامه براش نوشتم :

میشه از عشق تو گفت

میشه با ستاره های چشم تو مغرب نو ... مشرق نو بر پا کرد

میشه از برق نگاهت خورشیدو خاکستر کرد

میشه از گندمی های سر زلفت یه عالم شعر نوشت

آره از عشق تو دیونگی هم  عالمی داره

آره از عشق تو مردن داره .....................آره از عشق تو مردن داره

میشه از عشق تو مرد و از دست همه راحت شد

میشه از عشق تو مردو دیگه از دست تو هم راحت شد

آره از عشق تو مردن داره...................

منِ سرگردون ساده اونو صادق می دونستم

 این برام شکسته اما اونو عاشق می دونستم

وقتی از من جدا شد دوست داشتم بهش بگم .... دوست داشم بهش بگم آخه چرا این کار و با من کردی؟ اما بجاش اینو بهش گفتم

هرگز نخواستم که تو رو با کسی قسمت بکنم  

یا حتی از تو با خودم یه لحظه صحبت بکنم

هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم   

بگم فقط مال منی به تو جسارت بکنم

اینقدر ظریفی که با یک نگاه هرزه میشکنی

اما تو خلوت خودم تنها فقط مال منی

ترسم اینه که رو تنت جای نگاهم بمونه 

 یا روی پیشه چشات غبار آهم بمونه

تو پاک و ساده مثل خواب حتی با بوسه میشکنی   

شکل همه آرزوهام تجسم خواب منی

حتی با این که هیچ کس مثل من عاشق تو نیست

پیش تو آینه چشام حقیره لایق تو نیست

در آخر بهش گفتم :

اگر چه من به چشم تو کمم ، قدیمی ام ، گمم

  آتشفشان عشقم و دریای پر تلاطمم

اما حالا فقط میخوام بهش بگم ...

کاش میشد اما نمیشه...نمیشه بیای دوباره

نمیشه دستام تو گلدون گلای مریم بزاره

کاش میشد اما نمیشه این مرامه روزگاره

 رفتنت همیشگی بود دیگه برگشتن نداره

حالا میخوام شما قضاوت کنید اگه یار شما بی خبر بزاره بره و دیگه هیچ پیغامی نده و به پیغام هاتون هم جواب نده شما چیکار میکنید ؟

نمیدونم شاید خدا نکرده اتفاقی  براش افتاده ولی "خدایا" ازت میخوام هر جا که هست همراهش باشی

حالا دارم با توحرف میزنم با تو که داری حرف های دل منو  میخونی  با تو که لطف کردی و به وبلاگ ما اومدی .... میخوام بهت بگم :

گر حال تو هم چون من آشفته خراب است     گر خواهش دل های من و تو بی حساب است

ای وای به حال هر دوی ما................

در آخر بگم هیچ کدام از این ها که به شما گفتم هیچ وقت بهش نگفته بودم حتما میپرسین چرا؟ چون خجالت میکشیدم همین!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 11:54  توسط   | 

من

به سیاهی شب می نگرم.

وبه سیاهی چشمانم

وه که چه شباهت بی احساسی

و می مکم  پستان زندگی را در برخواست گاه مرگ

بی آنکه حتی لحظه ای تو را به یاد آورده باشم.

به سپیدی روز می نگرم

و به سپیدی چشمانم

وه که چه شباهت تنهایی

و مرگ در خاک گریبانم را خواهد فشرد روزی

بی آنکه طعم گس لبانت را فراموش کرده باشم.

پلکم را فرو خواهم بست

و حیران خواهم ماند از بوف های کور زندگیم

لحظه های عشق و هوس

دیوانگی و جنون

پلکم را فرو خواهم بست

و فراموشت خواهم کرد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 14:31  توسط   | 

بر زمین بگذار
قلبم را بر روی زمین بکش
زمانه سختی شده
اکنون برگها همه سخت و آبی می شوند

و می دانم
هنگامی که به خورشید خیره می شوم
جایی برای پنهان شدن ندارم
جایی برای پنهان شدن از تو ندارم
دور از تو

مرا در بر بگیر عزیز
نمی دانم کی
چه وقت با یکدیگر دوبتره دیدار می کنیم
آن دیدار در گذشته بود
و این، هم اکنون است
سعی می کنم تا به تو دست پیدا کنم
از دست دادنت
هیچ چیز همیشگی نخواهد بود
می شنوی که نامت را بانگ می زنم؟
اگر آن را دوباره به عقب بر می گردانیم
هیچ چیز همیشگی نخواهد بود

در دستهایت عزیزم
درک نمی کنم
چشمانی همچون کودک داری
اما همچون مردی آزارم می دهی
همیشه می آزاری،همیشه می آزاری

 

اکنون مرا لمس کن عزیز،
نمی دانم کی
چه وقت با یکدیگر دوبتره دیدار می کنیم
آن دیدار در گذشته بود
و این، هم اکنون است
سعی می کنم تا به تو دست پیدا کنم
از دست دادنت
هیچ چیز همیشگی نخواهد بود
می شنوی که نامت را بانگ می زنم؟
اگر آن را دوباره به عقب بر می گردانیم
هیچ چیز همیشگی نخواهد بود


                  هیچ چیز همیشگی نخواهد بود                        راکست

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 9:30  توسط سجاد  | 

:: You are my every thing ::

 : You Are My Everything    ::

 

When we first fell in love, I thought that nothing could compare,
To the magical romance, That you and I had come to share.
 
But as time passed, feelings deepened, And our closeness grew
The romance turned into, A real and lasting love with you.
You care for me in all the ways, I want and need so much.
I`ve felt your warmth and tenderness, With every word and touch.
I know I can depend on you, For support and honesty,
That patient understanding, That you always give to me.
There`s a special kind of happiness, That only love can bring,
And I`ve found that happiness with you?, You are my everything.
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 12:13  توسط   | 

بال هایت را کجا گذاشتی..............؟!

پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي.
پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب مي دانم . اما گاهي پرنده ها و انسان ها را اشتباه مي گيرم .
انسان خنديد و به نظرش اين بزرگ ترين اشتباه ممكن بود .
پرنده گفت : راستي ، چرا پر زدن را كنار گذاشتي ؟
انسان منظور پرنده را نفهميد ، اما باز هم خنديد .
پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست چيست . شايد يك آبي دور ، يك اوج دوست داشتني .
پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است . درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود .
پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد .
آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي .
راستي عزيزم ، بال هايت را كجا گذاشتي ؟
انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد . آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست !!!!!
 
اي خدا مي شود بازهم به ما بالهايمان را بدهي...
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 12:0  توسط   | 

Lonely 4 you

 

:    Lonely For You    ::
 
I've reread all your letters
And kissed your photograph;
I'm trying to remember
The funny way you laugh.

The many times you held me
when things turned upside down;
You always raised my spirits
and smiled away my frown.

But where are you today, dear,
when I am missing you?
I need to hear you whisper
the love I know is true.

If you are there and hear me,
please bring me your sweet smile.
I long to hold you, darling,
for just a little while
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 8:33  توسط   | 

مطالب قدیمی‌تر