زندگی تکراری
بوی تکراری.....
بوی تکرار حرفای قدیمی و سوخته
بوی سوختن نامه های بی جواب
بوی شمدونی های پژمرده
بوی عطر گلهای خشک شده لای کتاب
صدای تکراری....
صدای شکستن قلب یه عاشق
صدای آه پس از جدایی
صدای گریه یه عاشق
صدای خنده های تلخ تنهایی
کاش میشد حس زیبای عشق را بی سبب بخشید و فریادی نخواست
زندگی تکراری
بوی تکراری.....
بوی تکرار حرفای قدیمی و سوخته
بوی سوختن نامه های بی جواب
بوی شمدونی های پژمرده
بوی عطر گلهای خشک شده لای کتاب
صدای تکراری....
صدای شکستن قلب یه عاشق
صدای آه پس از جدایی
صدای گریه یه عاشق
صدای خنده های تلخ تنهایی
تو زندگی ما آدما همیشه یکی بوده و هست که همیشه مواظب و مراقب ما بوده همیشه به این فکر بوده که ما آخرش چی میشیم؟! درست از کار درمیایم؟! خونواده دار میشیم؟! یا خیلی از چیزهای دیگه که شاید ما اصلا فکرش رو هم نکنیم که کسی حواسش به این چیزها باشه!!!
درست فکر می کنید دارم از خدا صحبت میکنم منتهی این یه خدای دیگست خدایی که این بار تو قلبمون ، تو فکرمون نیست! این خدا کنارمونه یا لااقل قبلا بوده! این خدا که همه به بودنش اقرار می کنند و دین و آیینش فقط وفقط معرفته کسی نیست جز مادر!
دوستت دارم مادر
به نام صبور بی همتا
در روزهایی که تب و تاب فوتبال دنیا رو فراگرفته....
تقدیم به همه فلسطینیهای مظلوم!

تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته
جهانی که هر انسانی تو اون خوشبخته خوشبخته
جهانی که تو اون پول و نژاد و قدرت ارزش نیست
جواب همصدایی ها پلیس ضد شورش نیست
نه بمب هسته ای داره نه بمب افکن نه خمپاره
دیگه هیچ بچه ای پاشو روی مین جا نمی ذاره
همه آزاده آزادن همه بی درد بی دردن
تو روزنامه نمی خونی نهنگ ها خود کشی کردن
جهانی رو تصور کن بدون نفرت و باروت
بدون ظلم خود کامه بدون وحشت و طاغوت
جهانی رو تصور کن پر از لبخند و آزادی
لبالب از گل و بوسه پر از تکرار آبادی
تصور کن اگه حتی تصور کردنش جرمه
اگه با بردن اسمش گلو پر میشه از سرمه
تصور کن جهانی رو که توش زندان یه افسانس
تمام جنگهای دنیای شدن مشمول آتش بس
کسی آقای عالم نیست برابر باهمند مردم
دیگه سهم هر انسانه تن هر دونه گندم
بدون مرز و محدوده وطن یعنی همه دنیا
تصور کن تو می تونی بشی تعبیر این رویا
در خود بودم
سكوت سكوت سكوت
سكوتي مطلق .
اما به ناگاه صداي آمد .
لرزشي در من بود ازشك .
آري من هستم !
اوصداي لرزش مرا شنيد ؟
پرسيدم:
تو كيستي ؟
با خود پنداشتم صدا از بيرون من است . صداي لرزشم آنقدر در وجودم پيچيده كه او شنيده .
اما چه فكر باطلي .
ناگهان فهميدم چيزي از درون به سينه ام كوبيده مي شود .
صداي كه بود ؟
در عمق خويش فرو رفتم . جهت صدا را تشخيص دادم .
آري ! او بود كه از درون سينه ام سخن مي گفت .
او بود كه از شدت عشق من شده بود .
و صدايش كه گويي آتش بود
حرارتش از درون قلبم برمي خاست .
كه مي گفت :
تو بايد باز هم مرا دوست بداري .
شايد كه من برگشتم!